فراموش کردم
لطفا تایپ کنید...
رتبه کلی: 745


درباره من
یک پنجره، گلدانِ فراموش شده
یک خاطره، انسانِ فراموش شده
در خانه، جماعتی پی معجزه‌ها
بر طاقچه، قرآن فراموش شده
::
در این همه رنگ، آنچه می خواهی نیست
در این همه راه، غیر گمراهی نیست
در شهر خیابان به خیابان گشتم
آنقدر که آگهی ست آگاهی نیست
::
در اوج، خدا را سر ساعت خواندند
ما را به تماشای قیامت خواندند
از کوچ پرندگان سخن گفتی و من
دیدم که نمازی به جماعت خواندند
::
آن مست همیشه با حیا چشم تو بود
آن آینه ی رو به خدا چشم تو بود
دنیا همه شعر است به چشمم اما
شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
::
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند..
امداد غیبی چیست؟؟
در سالهای دور ، در شهر کوچکی ، درویشی زندگی میکرد که بسیار وارسته بود و تمام ذهن و فکرش کمک به مردم و رفع مشکلات و گرفتاریهای آنان بود ، او آنقدر بین مردم محبوب بود که مردم تمام مسائل خود را با او درمیان میگذاشتن ، یک شب درویش خواب بسیار عجیبی دید ! : او در خواب دید که یکی از فرشتگان مقرب خداوند به...
تاریخ درج: ۹۶/۰۱/۳۰ - ۱۱:۲۰ ( 30 نظر , 409 بازدید )
روش خواستگاریکه در تاریخ جاودانه شد
" زورق مضروب جسمم بسته جان شما باد بان روح من برپا به ایمان شماهمسفر با من چرایید اندراین دریای درد درد شعر عاشقان و عشق درمان شماصد بلا باشد در این ره باز تردیدی کنید کربلا مهرم بود هستم به پیمان شماگر برد موج فنا بی رحم در گردابتان در فنای فی الله ام دامان رحمان شماچون هنرمندم شریکم گشته ای در این...
تاریخ درج: ۹۵/۱۲/۱۹ - ۱۱:۵۳ ( 14 نظر , 279 بازدید )
من و زندگی و عکاس
خوب یادمه... روی صندلی گردون نشسته بودم...داداش هم بود..مامان کنار دوربین ایستاده بودنمن خیلی جدی از عکاس فرمودن که لبخند ...از من که باید به چی بخندم؟انواع و اقسام اداها رو دراورد... بی فایده بود!!!آخرش گفت به قیافه ی من بخند...و این خنده ی مصنوعی تبدیل شد به عکسی که الان با دیدنش میخندم... و...
تاریخ درج: ۹۵/۱۱/۱۶ - ۱۰:۱۷ ( 15 نظر , 135 بازدید )
خوشبختی چیست؟
درختان می گویند بهارپرندگان می گویند ، لانهسنگ ها می گویند صبرو خاک ها می گویند مصاحبو انسان ها می گویند «خوشبختی»امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،در طلب نور !ما نه درختیمو نه خاک .پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،باید در حریم خودمان جستجو کنیم …حسین پناهی...
تاریخ درج: ۹۵/۱۰/۱۹ - ۱۱:۴۴ ( 15 نظر , 121 بازدید )
فال قهوه و تنهایی من
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی امآرام وسرد گفت:که در طالع شما... قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا... با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد! گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها آخر شروع کرد به تفسیر فال من... با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا اینجا فقط دو خط موازی نشست...
تاریخ درج: ۹۵/۰۸/۰۴ - ۱۰:۴۲ ( 11 نظر , 135 بازدید )
داستان ماشین مشدی ممدلی
مرحوم مشهدی محمدعلی از دشکه چی های تهران قدیم بود که به علت شغلش انگشت نمای عام و خاص شده بود. مشدی ممدلی صاحب چند راس اسب و درشکه بود و در میان سورچی های تهران نفوذ بسیار زیادی داشت. خودش مالک چند درشکه بود و در شهر کار می کرد. مردم هر روز او را می دیدند و برایش دست بلند می کردند و با او سلام و علی...
تاریخ درج: ۹۵/۰۷/۰۵ - ۱۷:۲۳ ( 14 نظر , 263 بازدید )
مرحوم حاج اسماعیل دولابی ، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است:
مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است: مرحوم حاج اسماعیل دولابی می فرمایند: پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردمخودش هم رفت پشت پرده.از آن‌جا نگاه می‌کرد م...
تاریخ درج: ۹۵/۰۳/۲۶ - ۱۱:۲۲ ( 17 نظر , 119 بازدید )
پیشه ما
همچـــــــــو فـــرهاد بــود کــوه کنی پیشـــه ما کـــــوه مـــــا سینه مــــا نــا خــــن ما تیشه ما شــو ر شیــــرین زبس آراست ره جلـوه گــری همــه فـــــرهــاد تـــراود ز رگ و ریشـــه مــــا بهـــر یک جـــــرعـــه می منت سا قــی نکشیم اشک مــا بــــاده مـــا دیــــده مــا شیشــه مــــا عشق ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۳/۱۶ - ۱۵:۱۸ ( 7 نظر , 93 بازدید )
خدا کند روزی بینش ما مانند این دیوانه شود
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد. روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی میکرد. او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفه...
تاریخ درج: ۹۵/۰۳/۱۲ - ۱۰:۳۴ ( 6 نظر , 94 بازدید )
هرکی مامانش رو دوست داره یه دست قشنگ به افتخارش بزنه بعد این داستان رو بخونه
هرکی مامانش رو دوست داره یه دست قشنگ به افتخارش بزنه بعد این داستان رو بخونهخانم حیدری برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود.او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند.کاری از دست خانم حیدری بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلیخوشگل بود.او به رابط...
تاریخ درج: ۹۵/۰۲/۰۱ - ۱۸:۵۶ ( 22 نظر , 99 بازدید )
سایت و اپلیکیشن آموزش زبان انگلیسی urg.ir چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات
کاربران آنلاین (0)