فراموش کردم
لطفا تایپ کنید...
رتبه کلی: 745


درباره من
یک پنجره، گلدانِ فراموش شده
یک خاطره، انسانِ فراموش شده
در خانه، جماعتی پی معجزه‌ها
بر طاقچه، قرآن فراموش شده
::
در این همه رنگ، آنچه می خواهی نیست
در این همه راه، غیر گمراهی نیست
در شهر خیابان به خیابان گشتم
آنقدر که آگهی ست آگاهی نیست
::
در اوج، خدا را سر ساعت خواندند
ما را به تماشای قیامت خواندند
از کوچ پرندگان سخن گفتی و من
دیدم که نمازی به جماعت خواندند
::
آن مست همیشه با حیا چشم تو بود
آن آینه ی رو به خدا چشم تو بود
دنیا همه شعر است به چشمم اما
شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
::
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند..
نصحیتی حکیمانه از شیخ (ع - ص )که درمان درد جوانان است
شهوات را با ازدواج یا ورزش یا دوستان مناسب کنترل کن و ترس از آینده و رنج و نا امیدی را با تکیه بر فضل خدا و محبت مهار کن. که خود باختگی در شهوت و نا امیدی و ترس؛ سه پایه محکم شیطان هستند. که در این زمانها و در هنگام ناتوانی و زمین خوردن، حتما عجز و اضطرارا در تو پیدا می شود که امن یجیب المضطر اذ...
تاریخ درج: ۹۳/۱۱/۰۸ - ۱۴:۵۰ ( 16 نظر , 112 بازدید )
یا رب
یارب، از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل!بخت ما را هم از آن بالا تو وا کن لااقل!نصف کشورهای دنیای تو از ما بهترند؛وضع ما را نصف آنها باصفا کن لااقل!دیش عرش کبریایت گیر کرده سمت غرب؛چند روزی روی دیشت را به ما کن لااقل!در اتوبان جهان پت پت کنیم عین پراید!بنز نه، ما را شبیه پرشیا کن لااقل!به اروپا این همه...
تاریخ درج: ۹۳/۱۱/۰۸ - ۱۲:۵۷ ( 12 نظر , 50 بازدید )
خیلی قشنگ بخونید
مردی در هنگام رانندگی درست جلوید حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد هنگامی که سرگرم این کار بود ماشینی دیگری با سرعت از روی مهرهای چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت. مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا ره...
تاریخ درج: ۹۳/۱۱/۰۴ - ۱۳:۲۴ ( 19 نظر , 104 بازدید )
شوخی با خوانندگان وطنی
مامانم به مدت یک هفته رفته خونه خالم ، مام داشتیم از گشنگی میمردیم و کل خونه هم ریخت و پاش بود …براش اس ام اس دادم :رفیق من سنگ صبور غمهام / به دیدنم بیا که خیلی تنهامهیشکی نمیفهمه چه حالی دارم / چه دنیایه رو به زوالی دارممامانم تو جوابم نوشته بود :تنهای بی سنگ صبور / خونه ی سرد و سوت کورتوی ...
تاریخ درج: ۹۳/۱۱/۰۴ - ۱۲:۵۲ ( 9 نظر , 35 بازدید )
عقل که نباشه جون در عذابه
مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود،زردآلو هر کیلو 2000 تومن،هسته زردآلو هرکیلو 4000 تومن.یکی  پرسید چرا هسته اش از زرد الو گرونتره؟!فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.مرد کمی فکر کردُ گفت، یه کیلو هسته بده .خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت:چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو می...
تاریخ درج: ۹۳/۱۱/۰۴ - ۱۲:۳۲ ( 7 نظر , 96 بازدید )
جمله حکیمانه
روزی انوشیروان فرمان داد تا هرکس جمله حکیمانه ای بگوید به او چهارصد سکه طلا بدهند. روزی در حالیکه از کنار مزرعه ای میگذشت پیرمرد نود ساله ای را دید که مشغول کاشتن نهال زیتون است. شاه جلو رفت و از پیرمرد پرسید؛ نهال زیتون بیست سال طول می کشد تا به بار بنشیند و ثمر دهد تو با این سن و سال با چه امیدی ن...
تاریخ درج: ۹۳/۱۰/۲۱ - ۱۰:۰۲ ( 19 نظر , 30 بازدید )
شیطان خر کیه؟؟؟؟
پسر: عشقم یه عکس خوشگل از خودت واسم بفرست.دختر: چشم ولی تو هم محض احتیاط یه عکس از خواهرت واسم بفرست عشقم. (شیطان سرپا ایستاده بود سیگارش را خاموش کرد و کف مرتبی برای دختر زد)پسر: بدون معطلی عکس اون یکی دوست دخترش را واسه دختر فرستاد. (بیچاره شیطون کم آورد و رو آورد به مصرف مواد مخدر و شیشه)دختر:وای...
تاریخ درج: ۹۳/۱۰/۱۴ - ۱۰:۵۵ ( 15 نظر , 99 بازدید )
اندر نصحیت حکیمانه پدر
پدرم گفت اداری نشوید اسب وابسته به گاری نشوید در ادارت کسی کَس نشود تا که وابسته به ناکس نشود شد فراموش چو حرف پدرم تا بنا گوش کُلَه رفت سرم کارمندی چو مرا شد پیشه تیشه عمر زدم بر ریشه سوختم شعله شدم دود شدم بعد خاکستر و نابود شدم پسرم حرف پدر را بشنو تو به راهی که پدر رفت. مرو...
تاریخ درج: ۹۳/۰۸/۰۷ - ۱۰:۲۷ ( 22 نظر , 27 بازدید )
یادتون میاد
.......یادتون میاد ........دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده، سواد داری؟ ( خو چه ربطی داشت؟) نوچ نوچ بی سوادی؟ نوچ نوچ پس تو خر من هستی !!!!!... و به این ترتیب ما اوسکول وار بزرگ شدیم !این یکیش خیلی خارجیه: آن مان نباران دو دو اسکاچی آنی مانی کلاچی!!! ( یعنی چی آخه! زبون آفریقایی میخوندیم؟!!) ده...
تاریخ درج: ۹۳/۰۶/۲۶ - ۱۶:۰۴ ( 21 نظر , 23 بازدید )
اندر حکایت حضرت سلیمان
روزی سلیمان پیامبر در میان اوراق کتابش جانوران ریزی را دید که صفحات او را خورده و فرو برده اند . در خیال خود از خداوند میپرسد :غرض از خلقت اینها چه بوده است ؟در حال به سلیمان خطاب میرسدکه به جلال و جبروت خودم سوگند که هم اکنون همین سوال را این ذره ناچیز درباره خلقت تو از من پرسید ....h...
تاریخ درج: ۹۳/۰۶/۰۹ - ۱۳:۵۷ ( 4 نظر , 20 بازدید )
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات سایت و اپلیکیشن آموزش زبان انگلیسی urg.ir
کاربران آنلاین (3)